تبليغاتX
. . جوجه فنـچ
  • موسوی

 

دوستت داریم

+ نوشته شده توسط حمیدیکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388 19:27 |
  • موسوی

 

دوستت داریم

+ نوشته شده توسط حمیدیکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388 19:27 |

خاک بخوان نازنین تختی نیست       آواره شدن حکایت سختی نیست

 

ازپاکی اشکهای خودم فهمیدم          لبخند همیشه رازخوشبختی نیست

 

 

خلوت من نگاه سبز جاریست

    

این قسمت بی تو بودن اجباریست

 

افسوسکه نمی شود کنارت باشم

 

بی تو هرثانیه وهرلحظه من تکراریست

 

 

+ نوشته شده توسط حمیدسه شنبه هشتم اردیبهشت 1388 21:16 |

 

قمار عشق

 

 

 

قمار باز وقتی می بازه می دونی چی میگه؟

 

میگه باختم که باختم به درک که باختم...

 

ولی ته دلش چی میگه...!؟

 

+ نوشته شده توسط حمیدجمعه بیست و هفتم دی 1387 21:55 |

 

هستم ولى نيستم هر لحظه كنارت***************** نيستم ولى هستم هر لحظه به يادت

 

 

دوستی یک حادثه است و جدایی یک قانون است

 

پس بیا حادثه ساز و قانون ساز باشیم

+ نوشته شده توسط حمیدسه شنبه بیست و ششم آذر 1387 21:45 |
سلام

 

من یه چند وقتی درگیر یه کاری هستم نمیرسم بیام نت و آپ کنم........

 

آرزوی خوشبختی برای همه دارم

 

راستی نماز روزه همه قبول

 

اگه تونستین تو این شبهای قدر مار  و هم فراموش نکنید ممنون

 

............................................

+ نوشته شده توسط حمیددوشنبه یکم مهر 1387 0:42 |

 

یاد تو مرا بس

 

 

اين چشاي خيس و ابري چه تو باشي چه نباشي

 

تنها چارش فقط اينه كه براي تو بباره

 

هر كي اومد پيش من يه ذره جاتو نگرفت

 

هيچ ادايي واسه من جاي اون نازو اداتو نگرفت

 

پيش هر نقاشي رفتم تو رو نقاشي كنه روي هر بومي زديم

 

رنگ چشاتو نگرف

+ نوشته شده توسط حمیددوشنبه هفتم مرداد 1387 11:33 |

زندگي زيباست زشتي هاي آن تقصير ماست

در مسيرش هر چه نا زيباست آن تدبير ماست

زندگي آب روان است ، روان مي گذرد

همان است تقديرمان آنچه ، مي گذرد







بي تو مهتاب شبي از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم


+ نوشته شده توسط حمیدجمعه دهم خرداد 1387 1:17 |
یاد تو مرا بس




خون شدم رنگ حنای تو مرا ياد آمد

خاك گشتم كف پای تو مرا ياد آمد

چشم من بر غلط افتاد به يك برگ گلی

به خدا ناخن پای تو مرا ياد آمد

ميگذشتم ز چمن چشم من افتاد به سرو

قد بالاي رسای تو مرا ياد آمد

دی غزالی به بيابان مرا ديد رميد

ديدن رو به قفای تو مرا ياد آمد

آشنا شد نظرم بر سبد پر ز رواش

ساعد و ساق صفای تو مرا ياد آمد

عشقری گفت به من قصهء آهوروشان

آن پريروزه ادای تو مرا ياد آمد
 
+ نوشته شده توسط حمیدیکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 23:42 |
من از این پس به همه عشق جهان می خندم

 

به هوس بازی این بی خبران می خندم

 

هر که آرد سخن عشق به آن می خندم

 

کارم از گریه گذشت به آن می خندم

<<دل تنها>>


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حمیدیکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 23:41 |

 

تکیه بر دوست مکن محرم اسرار کسی نیست

ما تجربه کردیم کسی یار کسی نیست

 

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد

 

طلب عشق ز هر بی سروپایی نکنیم

+ نوشته شده توسط حمیدیکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 22:58 |

تفاوتهاي خون و اشک


خون قرمزه رنگه عشقه ، اشک بيرنگه درد عشقه

خون وقتي مياد بيرون ميسوزه اما اشک اول ميسوزه بعد

بيرون مياد.

خون مال زخم جسمه ولي اشک مال زخم روحه.

جاي زخم خون خوب ميشه ولي مال اشک خوب نميشه.

خون هميشه مال درد و غمه ولي اشک بعضي وقتا مال

خوشحاليه


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حمیدیکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 22:39 |

اي هميشگي ترين آه،اي دورترين.

سوختن كار من است نگرانم منشين

راستي مي گفتي تو ديگر كنون دير است

دوري و دوستي آخرين تقدير است

راست مي گفتي تو،بايد از عشق بريد

از چنين پاياني به سرآغاز رسيد

شكستي وشكستم گسيستي و گسستم

چه بودي و چه بودم چه هستي و چه هستم

تو رها از من باش اي برايم همه كس

ياد تو مرا بس

+ نوشته شده توسط حمیدسه شنبه یکم آبان 1386 20:28 |

همه هست آرزويم که ز تو ببينم رويی**** چه زيان تو را که من هم برسم به آرزويی

 

 

 

تا کی عاشق باشم و از عشقم دور ؟

تا کی اسير تنهايی هايم باشم و از يارم دور ؟

تا کی ؟ تا کی ؟

اينک وقت آمدنت است.

 

تا کی بايد به خاطر دوريت اشک بريزم 

 

وحسرت آن دستهای گرمت رو بخورم ؟

تا کی بايدبه خدای خويش التماس کنم که تو را به من برساند ..

 

نزديک و نزديک تر کند تا بتوانم تو را در آغوش بگيرم ؟

تا کی بايد آواز غم انگيز مرغ عشق را بشنوم

و دلم برايت تنگ شود ؟ تا کی ؟

تا کی بايد کنج اتاق خلوت دل بشينمو با عکس ها درد و دل کنم ؟

تا کی بايد دلم را به فردا خوش کنم و بگويم آری فردا وقت رسيدن است ؟

تا کی بايد در سرزمين عشاق سر به زير باشم و چشمان خيسم را پنهان کنم ؟

تا کی بايد بگويم عاشقم ولی يک عاشق تنها عاشقی که معشوقش کنارش نيست ؟

تا کی بايد با دستان خالی .با آغوش سرد .با چشمانی خيس و شاکی زندگی کنم ؟

تا کی فقط بايد صدای تو رو بشنومو در کنارت نباشم ؟ 

 

تا کی ؟ تاکی عزيزم ؟

بيا که دلم برای صدای قدمهايت،

راه رفتن در کنارت،

نگاه به چشمانت،

بوسه بر لبانت،

دست گذاشتن در دستانت

تنگ شده ...... بيا !!!

 

بيا که ديگر ستاره ای در آسمان نيست که نشمرده باشم بيا 

 

بيا که ديگر گلی نيست که نچيده باشم 

 

حتی يک قطره اشک هم در چشمانم نيست که برايت نريخته باشم .

 

بيا!

+ نوشته شده توسط حمیدجمعه ششم مرداد 1385 20:5 |

. . .